سیاستمدار سیاست گریز( به یاد استاد محمد بهمن بیگی)
در آن زمان كه در فارس دانشآموز يكي از مدارس عشايري بودم، بعد از اول شخص حاكم همواره يك نام بيش از ديگران طنين و آوازه داشت و برايمان آشنا بود؛ "محمد بهمن بيگي" كه به او بهمن بگي ميگفتند. گذشت و زمانه عوض شد و البته نام اول شخص كشور هم. اما پس از 31 سال هنوز هم نام بهمن بيگي براي بسياري از مردم به ويژه معلمان و دانشگاهيان در پهنهاي كه من كودكيام را گذراندم، آوازه دارد. با اين كه او يكي از كارگزاران فرهنگ در رژيم گذشته بود، اين پرسش را ميشود كرد كه چرا پس از انقلاب از احترام و محبوبيت او نه تنها ميان فرهنگيان كه مردم عادي هيچ كم نشد و خانه وي نه تنها پذيراي شاگردان و دوستان و مردمش بود كه حتي سمتداران و سياستمداران محلي و كشوري هم گاه به او ارادتي مينمودند و شايد سعادتي ميبردند.
خدمت ارزنده و راستين به فقيرترين و دورافتادهترين جاها و افراد كشور احتمالاً اولين پاسخ به اين پرسش است. اما بسياري ديگر هم چنين خدمتهايي در ايران عصر پهلوي كردند و قدري نديدند. بهمن بيگي اگر چه پس از پايان اجباري خدمتش از اسب قدرت افتاد ولي از اصل نيفتاد و پيش اهل بينش بر قدرش هم افزوده شد. خدمت بهمن بيگي بر طناب باريكي بود كه او ميانه روشنفكري و قدرت استوار كرده بود؛ او قدرت گريز بود چنانكه پيشنهاد وزارت را پس از درخشش در با سواد كردن دختران و پسران عشاير و كسب اعتبار در دربار نپذيرفت؛ زيرا اعتقاد داشت آنجا كه قرار گرفته مرز ميان سياست و خدمت است. اگر وزارت را بپذيرد به ناچار بايد وارد زد و بندهاي سياست شود و اهداف اوليهاش را وانهد. اما بهمن بيگي اگر چه با روشنفكران زمانهاش هم دمخور بود ولي در برج عاج تنزهطلبي روشنفكرانه هم جا خوش نكرد و به عالم و آدم بد نگفت، بلكه بر اين باور بود كه در همان رژيمي هم كه به آن انتقاد داشت و اعتقاد نداشت، ميتواند منشأ اثر باشد. او اين مرز باريك را در گفتو گويش با جلال آل احمد به خوبي ترسيم ميكند كه ميخواست براي برطرف كردن ترديدش در باره اهداف بهمن بيگي به مدارس آموزش عشاير برود و البته بهمنبيگي با بذلهگويي كه ويژگيذاتياش بود جلال را منصرف ميكند. استدلالش بسيار شنيدني است؛ اگر بخواهي براي برطرف كردن ترديدت از اين كه به شاه خدمت ميكنم يا به مردم، به ميان آنها بروي، بعداً يا بايد از من تعريف كني كه كارم را از دست ميدهم يا انتقاد، كه اعتبارم را. پس همان بهتر كه در شك خودت بماني. راضي نگهداشتن همزمان حكومت و مردم، قدرتمندان و روشنفكراني چون جلال آل احمد، هنري بود كه كمتر كسي از عهده آن بر ميآيد و مرحوم بهمنبيگي به خوبي از پس آن برآمد و اگر اين را اوج سياستداني و سياستمداري او ندانيم پس سياست چيست؟ سياستگريزي او در سياستداني و زيركي و البته توان شگفتاش در آفرينش تخيل و طنز ريشه داشت. چنانكه داستانهايش در دو" كتاب بخاراي من ايل من" و " اگر قره قاچ نبود" گوياي آن است. البته او خود آنها را داستان نمينامد و از جنس خاطره ميداند. اما از نظر من داستاناند ولي داستانهايي كه او همه آنها را زندگي كرده يا از زندگي ديگران برداشته بود. داستانهايي به شدت وفادار به واقعيت حتي در حد نامهاي كسان و جايها.
